چون قطره‌های شب‌نم

آخرين نوشته‌ها

ا

هوس هر چه که می‌کردم - مثلن مدادرنگی صدرنگ - بابا می‌گفت من از نُه‌سالگی کار کرده‌ام و هرچی خواسته‌ام خودم برای خودم خریده‌ام. به من اما نه فرصتش را داده بودند، نه جرأتش را. یک روزِ تابستان که همه‌ی بچه‌ها جعبه‌ی شانسی (که بابا می‌گفت حرام است) داشتند و تیله و یخمک و مجسمه‌های کوچکِ گچی می‌فروختند،

ا

تصویرِ پسری که در ۲۴مین آذرماهِ زندگی‌ش از این‌که چند روز پیش، نُکِ موج‌شکن اسکله‌ی انزلی نشسته بود اما حالش خوب بود و خودش را توی آب پرت نکرده بود، افسوس می‌خورد.

ا

تصویرِ مقبره‌ای در شبی مه‌تابی میان قبرستانی که از چارطرف تا هرجا چشم می‌دید قبر بود

ا

تصویرِ پسری که در تاریکی شب به دیوار حجره‌ی کوچکی در مدسه‌ای صد و اندی ساله‌ی خاموش و خوابیده در شهری کهن و سرزمینی باستانی تکیه داده بود

ا

تصویرِ سه جوانِ خاموش در نیمه‌شبی که ماهِ گاز زده‌ای بر شط می‌تابید 

ا

تصویرِ سه جوان عیاش در شبی تاریک

ا
تصویرِ میرزا، که به محض ورود همان دمِ در نشسته بود 

ا

تصویرِ پسری که در جست‌جوی ریشه‌هایش بود.

چون قطره‌های شب‌نم

...و بسا دوستان که چو این قصه بشنود گفت پندارم که تو را پیری رنجه می‌دارد یا دیو در تو تصرف کرده است. به خدای که تو نپریدی بل‌که عقل تو پرید و تو را صید نکردند که خرد تو را صید کردند. آدمی هرگز کی پرید؟ مرغ هرگز کی سخن گفت؟ گوئی که صفرا بر مزاج تو غالب شده است یا خشکی به دماغ تو راه یافته است. باید که طبیخ افتیمون بخوری، به گرمابه روی و آب گرم بر سر ریزی و روغن نیلوفر به کار داری و در طعام‌ها تلطف کنی و از بیداری دور باشی و اندیشه‌ها کم کنی. که پیش ازین عاقل و بخرد دیدیم تو را و خدای بر ما گواه است که ما رنجوریم از جهت تو و از خللی که به تو راه یافته است...
|رساله الطیر | شهاب‌الدین، یحیا سهروردی|

شرحِ حال

چهارشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۸ ق.ظ

ا

امروز تصمیم گرفتم به جای قطار سریع‌السیر، قطار عادی سوار شوم. در قطار عادی همیشه صندلی خالی برای نشستن هست. ساکت است و هیاهو ندارد. برای سوار شدنش کسی آن یکی را هل نمی‌دهد و به هم هجوم نمی‌آورند. البته در یکی از ایستگاه‌ها این‌طور نیست. :( باید تحمل کرد. چه کاری غیر از تحمل ممکن است؟ صبر؟ خیر. صبر در هم‌چین مقامی جفاست. باید خون دل خورد و تحمل کرد. و دانست که ما هم مبرا نیستیم و ممکن است سر چیز دیگری هجوم بیاوریم و هم‌دیگر را هل بدهیم. و در این هجوم به هم آسیب برسانیم. فقط می‌شود به خدا پناه برد.

اینستاگرام را دی‌اکتیو کرده‌ام. ده روزی می‌شود. در توئیتر تعداد بیشتری را فالو کرده‌ام و وقتم را بیش از پیش می‌گیرد. به مرور کمترش می‌کنم. تمام اکانت‌هایی که آدمی که دوستش دارم فالو می‌کرد را فالو کرده‌ام و حالا یکی یکی هرکدام را که خوشم نمی‌آید یا زیاد توئیت می‌کند و یا مدام خبر و مسائل سیاسی روز، آن‌فالو می‌کنم. ترجیح می‌دهم بی‌خبر باشم. حتا در این حد که نفهمم ساندکلود رفع فیلتر شده. چه برسد به این‌که آن رئیس‌جمهور چه گفته و این رئیس‌جمهور چه جواب داده و آن آقا که دیگر دوستش ندارم چه فرموده. اما به هر حال گریزی نیست. حتا اگر آن سه چهارتا کانال تلگرام، که یکی اخبار و اتفاقات قم و حوزه و تحلیل‌های دینی‌ست و آن یکی که کم و بیش همین است، ولی گزیده‌کارتر، و آن یکی که کتاب‌های قدیم و نسخه‌های خطی و تاریخ علم و شرح مبارزه با علم جدید ایرانیان و مسلمانان است و آن یکی که نکته‌های تاریخی انقلاب است و روز به روز بیش‌تر مرا از سیاسیون، صدر تا ذیل، بی‌زار می‌کند و روز به روز ناامیدتر از آینده‌ی این مملکتِ هماره رو به قهقرا در دنیای هماره رو به قهقهرا، و آن یکی که قصه‌های سپینود است و آن یکی که یادداشت‌های فلان پژوهش‌گر و آن یکی که نوشته‌های فلان سابقاً شیخِ لاحقاً اپوزیسیون را هم نبینم و باز نکنم و حتا ازشان لفت بدهم، باز خبر تجاوز به بچه‌ی دو و نیم ساله یک جایی از لابه‌لای چیزهای دیگری خودش را به من می‌رساند تا بی‌چاره‌م کند. اختیار با ما انسان‌ها چه‌ها که نکرده. و این عین زیبایی‌ست.عین زیبایی‌ست؟ چرا حرفی را که به آن ایمان نداری به زبان می‌آوری؟ بله. دوست داری که تو هم زیبایی ببینی. اما هنوز که نمی‌بینی. هنوز به این درجه از ایمان و یقین نرسیده‌ای. و هنوز از خدا طلب‌کاری. که چرا. چرا. چرا. انگار خدا بنده‌ی توست.

اگر سرخ‌پوست بودم نامم این بود: روزها در راه. از نظر فقهی دائم‌السفر شده‌ام و مدت‌هاست نمازهایم تمام کامل است. اما چه سفری؟ هر روز از شهری به شهری رفتن و بازگشتن به همان شهر، جز رفت و برگشت یک آونگ چه می‌تواند باشد؟ سفر؟ نه. روزی پنج ساعت سرگردان راه‌ها هستم. اغلی ایستاده. مگر صبح‌هایی که قبل ورود قطار سریع‌السیر به ایستگاه برسم و شب‌هایی که دیرتر به خانه برگردم. اغلب با آخرین قطار برمی‌گردم. شام را اگر سنگین نباشد نمی‌خورم. و خانه فقط رخت‌خواب می‌شود. و کمی سر و صدا. کمی صحبت. کمی اعتراض مادر. به شام نخوردن. غذاها هیچ‌کدام جذب تنم نمی‌شوند انگار. اما همیشه یا گرسنه‌ام یا باید بروم دست‌شویی. و این وضع رقت‌انگیزی‌ست. خودم را عادت داده بودم به کم‌خوری. بی‌اعتراض معده و باقی اعضا و جوارح. اما حالا هم به اندازه، و گاهی بیش‌تر می‌خورم، و تمام بدن به من اعتراض دارد. و باز گرمی به وزنم افزوده نشده و همان لاغر مردنی که بودم هستم.

مدت‌هاست درست و حسابی ننوشته‌ام. از نوشتن گریزانم. و این را نمی‌توانم به کسی بگویم. به  «نم» که این‌قدر به من گفت بنویس و ننوشتم که ناامید شد و دیگر هیچ نمی‌گوید. به «پر» که تقریبن سر هر نوبت غذا خوردن می‌گوید بنویسم، و در تلگرام، و هنگام کار، و در هر وقت دیگر، و ناامید هم نمی‌شود. به آن‌ها که پای پست‌های اینستا کامنت می‌گذارند و گاهی دایرکت می‌زنند و گاهی تلگرام، از نوشته‌هایم تعریف می‌کنند و حتا سفارش می‌کنند از آن‌ها بنویسم، از رابطه‌ام با آن‌ها. نمی‌توانم به هیچ‌کدام‌شان بگویم چرا فراری‌ام. حتا به خودم. نمی‌توانم به همین راحتی زیرآب کاری را بزنم، که با این‌که بلدش نیستم، واقعن بلدش نیستم، اما به نسبت کاری‌ست که بهتر از کارهای دیگر از پسش بر می‌آیم را بزنم. چرا باید زیرآبش را بزنم. چون از ابتدا به اشتباه شروع شد. می‌نوشتم که دیده شوم. همان‌طور که سعی می‌کردم شعر بگویم و دیده شوم. و خدا را شکر هیچ موفقیتی در آن کسب نکردم. آن هم نه دیده شدن معمولی.. و حالا از این دیده شدن، از این میل به دیده شدن بی‌زارم. مدام خودم را بابتش سرزنش می‌کنم. مدام از خودم ناراحت و دل‌خور می‌شوم. بگذریم. 

کارهایم حسابی عقب افتاده. کارهای شخصی‌ام. خودم را غرق در کار کرده‌ام و مثل تخته‌پاره‌ای که خودش را به موج می‌سپرد، سرگردان خود را رها کرده‌ام، که کمتر فکر کنم، و غرق باشم، و همین‌طور پیش بروم. تا کجا؟ نمی‌دانم. هیچ فکرش را نمی‌کردم روزی پناه ببرم به روزمره‌گی. هرچند می‌دانم نه تنها اشتباه است که هیچ فایده‌ای هم ندارد و درد را بیش‌تر می‌کند. باید فکری کرد. باید فکری کرد. باید فکری کرد.

ناتمام./.

۹۶/۰۷/۲۶
محمد. میم

نظرات: (۲)

کلمه اگر برای خود کلمه نوشته شود، گریزگاه خوبی است
چه کسی بخواند و چه نه؛ چه وقت دیده شدن نوشته شود و چه وقت به گوشۀ خلوت گریختن...
محمدمهدی:
اگر.
برای من این‌طور شروع نشده و هیچ‌وقت این‌طور نبوده. و همین است که آزارم می‌دهد.
۲۶ مهر ۹۶ ، ۰۹:۱۲ واقعیت سوسک زده
فکر کردن و مدام فکر کرذن ادم را زودتر از روزمرگی از پا می اندازد ، پیر می کند ...
محمدمهدی:
هر دو اشتباه است.
راه درست این‌ست: فکر کردن، و زندگی کردن.
و زندگی کردن یعنی:‌ عمل کردن. عمل کردن. عمل کردن.

نظر:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">