چون قطره‌های شب‌نم

آخرين نوشته‌ها

ا

هوس هر چه که می‌کردم - مثلن مدادرنگی صدرنگ - بابا می‌گفت من از نُه‌سالگی کار کرده‌ام و هرچی خواسته‌ام خودم برای خودم خریده‌ام. به من اما نه فرصتش را داده بودند، نه جرأتش را. یک روزِ تابستان که همه‌ی بچه‌ها جعبه‌ی شانسی (که بابا می‌گفت حرام است) داشتند و تیله و یخمک و مجسمه‌های کوچکِ گچی می‌فروختند،

ا

تصویرِ پسری که در ۲۴مین آذرماهِ زندگی‌ش از این‌که چند روز پیش، نُکِ موج‌شکن اسکله‌ی انزلی نشسته بود اما حالش خوب بود و خودش را توی آب پرت نکرده بود، افسوس می‌خورد.

ا

تصویرِ مقبره‌ای در شبی مه‌تابی میان قبرستانی که از چارطرف تا هرجا چشم می‌دید قبر بود

ا

تصویرِ پسری که در تاریکی شب به دیوار حجره‌ی کوچکی در مدسه‌ای صد و اندی ساله‌ی خاموش و خوابیده در شهری کهن و سرزمینی باستانی تکیه داده بود

ا

تصویرِ سه جوانِ خاموش در نیمه‌شبی که ماهِ گاز زده‌ای بر شط می‌تابید 

ا

تصویرِ سه جوان عیاش در شبی تاریک

ا
تصویرِ میرزا، که به محض ورود همان دمِ در نشسته بود 

ا

تصویرِ پسری که در جست‌جوی ریشه‌هایش بود.

چون قطره‌های شب‌نم

...و بسا دوستان که چو این قصه بشنود گفت پندارم که تو را پیری رنجه می‌دارد یا دیو در تو تصرف کرده است. به خدای که تو نپریدی بل‌که عقل تو پرید و تو را صید نکردند که خرد تو را صید کردند. آدمی هرگز کی پرید؟ مرغ هرگز کی سخن گفت؟ گوئی که صفرا بر مزاج تو غالب شده است یا خشکی به دماغ تو راه یافته است. باید که طبیخ افتیمون بخوری، به گرمابه روی و آب گرم بر سر ریزی و روغن نیلوفر به کار داری و در طعام‌ها تلطف کنی و از بیداری دور باشی و اندیشه‌ها کم کنی. که پیش ازین عاقل و بخرد دیدیم تو را و خدای بر ما گواه است که ما رنجوریم از جهت تو و از خللی که به تو راه یافته است...
|رساله الطیر | شهاب‌الدین، یحیا سهروردی|

پاریس از دور نمایان شد

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ

ا

پاریس اولین بار، عکس‌های عمو مُصی بود در کامپیوتر جیبی‌ش که به چهارصد یورو خریده بود و با خودش آورده بود پرچکوه و شب‌ها، خسته از فندق‌چینی، یکی یکی نشان من و بابا و عمو موری می‌داد و با دو انگشت بازشان می‌کرد تا ساختمان‌ها و ماشین‌ها و میدان‌ها و شکمِ لختِ از تی‌شرتِ کوتاه بیرون مانده‌ی دخترِ توپُرِ هم‌دانش‌گاهی‌ش را بهتر ببینیم. «اون‌جا مُده.»

خیلی بعدتر، پاریس جایی بود که «در سوم سپتامبرِ ۱۹۷۳ یک مگس با سرعت بال زدن ۷۰بار در دقیقه در خیابانِ وینسنتِ مونت‌مرت‌ش فرود آمد. در همان لحظه یک اسپرم با یک کروموزوم ایکس که متعلق به رافائل پولن بود در تخم‌دان همسرش آماندا قرار گرفت. نُه ماه بعد آملی پولن متولد شد.»

و بعدتر، پاریس محل زندگی شاعرها و نویسنده‌ها و نقاش‌ها و فیلم‌سازهایی بود که هیچ ازشان نخوانده و ندیده بودم، اما از تصویری که وودی آلن از آن‌ها ساخته بود حظ می‌بردم. همینگ‌ویِ جذاب. دالیِ معرکه. زلدا فیتزجرالد خُل و شوهر بدبخت‌ش اسکات. بونوئلِ یخ. و پیکاسوی دوست‌دختر از دست داده.

پاریس را با تصاویر می‌شناختم. نه با کلمه‌ها. (هیچ رمانی که قصه‌ش در فرانسه گذشته باشد نخوانده‌م و اگر خوانده‌ام آن‌قدر دور بوده که فراموش کرده‌ام. از کتاب‌های تاریخ مدرسه هم لطفن با من سخن نگویید!)

وقتی بچه‌تر بودم، بعد از ساعتِ برنارد و اَکوئیلای پرنده، ماشین زمان محبوب‌ترین شیئی بود که وجود خارجی نداشت. چیزی که تو را به زمانِ دیگری ببرد. گذشته یا آینده. کتاب اما یک ماشینِ دومنظوره‌ی قابل دسترس و موجود است. برای آن‌ها که با کلمه بیش‌تر از تصویر انس دارند. در آنی تو را هم در زمان و هم در مکان جابه‌جا می‌کند. مثل همین ''پاریس از دور نمایان شد.'' کتاب را می‌گیری دستت و می‌روی به پاریسِ دویست سال پیش. وقتی که «دخترها از گردن و سینه تا روی پستان‌ها باز و لباس آن‌ها حریرهای الوان» بود و در مونت‌مرت و محلات دیگر شب‌های عید، آتش‌بازی خوبی می‌شد.

حیفِ است که این سفر رؤیایی به غایت ارزان را از دست بدهید. کتاب در کتاب‌فروشی منتظر شماست.

عکس از: @atrafpublication

#سفر_نزدیک

#نشر_اطراف

#پاریس_از_دور_نمایان_شد

۹۶/۰۶/۲۲
محمد. میم

نظرات: (۰)

---

نظر:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">