چون قطره‌های شب‌نم

آخرين نوشته‌ها

ا

هوس هر چه که می‌کردم - مثلن مدادرنگی صدرنگ - بابا می‌گفت من از نُه‌سالگی کار کرده‌ام و هرچی خواسته‌ام خودم برای خودم خریده‌ام. به من اما نه فرصتش را داده بودند، نه جرأتش را. یک روزِ تابستان که همه‌ی بچه‌ها جعبه‌ی شانسی (که بابا می‌گفت حرام است) داشتند و تیله و یخمک و مجسمه‌های کوچکِ گچی می‌فروختند،

ا

تصویرِ پسری که در ۲۴مین آذرماهِ زندگی‌ش از این‌که چند روز پیش، نُکِ موج‌شکن اسکله‌ی انزلی نشسته بود اما حالش خوب بود و خودش را توی آب پرت نکرده بود، افسوس می‌خورد.

ا

تصویرِ مقبره‌ای در شبی مه‌تابی میان قبرستانی که از چارطرف تا هرجا چشم می‌دید قبر بود

ا

تصویرِ پسری که در تاریکی شب به دیوار حجره‌ی کوچکی در مدسه‌ای صد و اندی ساله‌ی خاموش و خوابیده در شهری کهن و سرزمینی باستانی تکیه داده بود

ا

تصویرِ سه جوانِ خاموش در نیمه‌شبی که ماهِ گاز زده‌ای بر شط می‌تابید 

ا

تصویرِ سه جوان عیاش در شبی تاریک

ا
تصویرِ میرزا، که به محض ورود همان دمِ در نشسته بود 

ا

تصویرِ پسری که در جست‌جوی ریشه‌هایش بود.

چون قطره‌های شب‌نم

...و بسا دوستان که چو این قصه بشنود گفت پندارم که تو را پیری رنجه می‌دارد یا دیو در تو تصرف کرده است. به خدای که تو نپریدی بل‌که عقل تو پرید و تو را صید نکردند که خرد تو را صید کردند. آدمی هرگز کی پرید؟ مرغ هرگز کی سخن گفت؟ گوئی که صفرا بر مزاج تو غالب شده است یا خشکی به دماغ تو راه یافته است. باید که طبیخ افتیمون بخوری، به گرمابه روی و آب گرم بر سر ریزی و روغن نیلوفر به کار داری و در طعام‌ها تلطف کنی و از بیداری دور باشی و اندیشه‌ها کم کنی. که پیش ازین عاقل و بخرد دیدیم تو را و خدای بر ما گواه است که ما رنجوریم از جهت تو و از خللی که به تو راه یافته است...
|رساله الطیر | شهاب‌الدین، یحیا سهروردی|

استُریز آو پَرچِکوهیَنز - عباس

پنجشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۱۷ ق.ظ

ا

هیچ‌کس یادش نیست عباس چندساله‌ست. نه خودش و نه حتا پدر و مادرش. احتمالن در شناسنامه‌س هم روز دقیق تولدش نوشته نشده. عباس ظاهرن دچار عقب‌مانده‌گی ذهنی‌ست. بی‌سواد است. نمی‌تواند به فارسی حرف بزند، و لهجه‌ی محلی را هم با سرعت و تند تند صحبت می‌کند، به گونه‌ای که حتا محلی‌ها هم سخت متوجه می‌شوند. او چندباری دچار حملات صرع شده، و با این‌که اطباء صرعیان را از فعالیت در ارتفاعات بالا منع کرده‌اند، او سال‌هاست که در ارتفاعات مثبت دوهزار، بره‌ها و بُزچه‌های روستا را چوپانی می‌کند. برادران عباس به هوای کار و خواهران‌ش به دنبال شوهران‌شان به شهر رفته‌اند، و او تنها یاور پدرش است و هیچ درآمدی ندارد. برای عباس زنی عقب‌مانده گرفته بودند که بعد از مدتی، زیر فشار کارهای پُرشمار خانه، خسته شد و رفت و طلاق گرفت.

پدر عباس -محمداسماعیل- مثل باقی روستاییان کشاورز است و البته چندین رأس مال دارد. شایعات می‌گویند که او گنجینه‌ی پنهانی‌ای حاصل از حفاری‌های مناطق باستانی روستا در ایام جوانی دارد که از ترس هیچ‌وقت به فروش‌شان فکر نکرده، و یا فروخته ولی هیچ‌وقت درآمد حاصله را خرج نکرده. مادر عباس - شهربانو- که تمامی کارهای خانه، از پخت و پز و نظافت و تهیه‌ی پنیر گوسفندی تا رسیده‌گی به آب و غذای گاوها و راهی کردن و بازگردندان‌شان از مرتع، و اکثر کارهای بیرون خانه، از تهیه‌ی برگ و علوفه برای خوراک دام، تا رسیدگی به باغات و مزارع بر دوش اوست، خمیده‌ترین زن روستاست، و گویی همیشه در حال رکوع برای خداوند سبحان است. آن‌ها در فرسوده‌ترین و کثیف‌ترین خانه‌ی پرچکوه زنده‌گی می‌کنند.

عباس اکثر اوقات در کوه‌ها و جنگل‌هاست و هم‌نشین و هم‌صحبتی جز رمه‌ای که به او سپرده‌اند، ندارد. و تنها در اعیاد و مراسمات عروسی، و یا مجالس مذهبی مسجد، با لباس نو و تمیز ظاهر می‌شود. صادقانه به همه سلام می‌کند، گوشه‌ای می‌نشیند و گنگ، تماشا می‌کند.

یک‌سال است که عباس به هرکسی که در مسیر می‌بیند می‌گوید به اکبر -تنها راننده‌ی روستا- بگویند برای‌ش ساعتِ مچی بخرد. اما هنوز کسی برای عباس ساعت نخریده است.

.

#استریز_آو_پرچکوهینز


۹۵/۰۹/۰۴
محمد. میم

نظرات: (۰)

---

نظر:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">