چون قطره‌های شب‌نم

آخرين نوشته‌ها

ا

هوس هر چه که می‌کردم - مثلن مدادرنگی صدرنگ - بابا می‌گفت من از نُه‌سالگی کار کرده‌ام و هرچی خواسته‌ام خودم برای خودم خریده‌ام. به من اما نه فرصتش را داده بودند، نه جرأتش را. یک روزِ تابستان که همه‌ی بچه‌ها جعبه‌ی شانسی (که بابا می‌گفت حرام است) داشتند و تیله و یخمک و مجسمه‌های کوچکِ گچی می‌فروختند،

ا

تصویرِ پسری که در ۲۴مین آذرماهِ زندگی‌ش از این‌که چند روز پیش، نُکِ موج‌شکن اسکله‌ی انزلی نشسته بود اما حالش خوب بود و خودش را توی آب پرت نکرده بود، افسوس می‌خورد.

ا

تصویرِ مقبره‌ای در شبی مه‌تابی میان قبرستانی که از چارطرف تا هرجا چشم می‌دید قبر بود

ا

تصویرِ پسری که در تاریکی شب به دیوار حجره‌ی کوچکی در مدسه‌ای صد و اندی ساله‌ی خاموش و خوابیده در شهری کهن و سرزمینی باستانی تکیه داده بود

ا

تصویرِ سه جوانِ خاموش در نیمه‌شبی که ماهِ گاز زده‌ای بر شط می‌تابید 

ا

تصویرِ سه جوان عیاش در شبی تاریک

ا
تصویرِ میرزا، که به محض ورود همان دمِ در نشسته بود 

ا

تصویرِ پسری که در جست‌جوی ریشه‌هایش بود.

چون قطره‌های شب‌نم

...و بسا دوستان که چو این قصه بشنود گفت پندارم که تو را پیری رنجه می‌دارد یا دیو در تو تصرف کرده است. به خدای که تو نپریدی بل‌که عقل تو پرید و تو را صید نکردند که خرد تو را صید کردند. آدمی هرگز کی پرید؟ مرغ هرگز کی سخن گفت؟ گوئی که صفرا بر مزاج تو غالب شده است یا خشکی به دماغ تو راه یافته است. باید که طبیخ افتیمون بخوری، به گرمابه روی و آب گرم بر سر ریزی و روغن نیلوفر به کار داری و در طعام‌ها تلطف کنی و از بیداری دور باشی و اندیشه‌ها کم کنی. که پیش ازین عاقل و بخرد دیدیم تو را و خدای بر ما گواه است که ما رنجوریم از جهت تو و از خللی که به تو راه یافته است...
|رساله الطیر | شهاب‌الدین، یحیا سهروردی|

Before Onset

سه شنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۴، ۰۲:۴۱ ق.ظ
بسم الله الرحمن الرحیم

صبح از خواب بیدار شدم. صبح که نه. ظهر بود. دوازده و نیم. دی‌شب صاد توی تله‌گرام گفته بود که برف می‌آید. برف نانشستنی. «شِتِل». ولی خودم به چشم ندیده بودم. مثل انفرادی‌ها از مستطیلِ پتوی پهن‌ شده‌ام آن‌ورتر نمی‌توانستم بروم انگار. ظهر از خواب بلند شدم و آهسته در اتاق را باز کردم. مثل همیشه‌ی خدا تاریک. کسی نبود. آهسته درِ حیاط را باز کردم. فقط کفش‌های خودم دمِ در بود و دم‌پایی‌ها. موکت‌های راه‌رو را جمع کرده بودند. پرده‌ی بالای گل‌دان‌ها را زدم کنار، برف نشسته بود. پشتِ پرده. روی حیاط. کفش‌ها را پوشیدم و از پله‌ها رفتم بالا. هیچ ردِ پایی در حیاط نبود. «کیل». حتا کمی فرورفته‌گی. یعنی از صبح که اهلِ خانه رفته بودند، برف آن‌قدری باریده بود که کیل‌هاشان را پر کند. ذوق کردم. متعجبانه. کودکانه. دل‌م می‌خواست یکی را بغل کنم. ولی کسی نبود. برگشتم تو. بی‌که دوباره دراز بکشم پتوی آبی کوچکی که می‌کشم روی‌م را تا کردم تا هوس زیر پتو رفتن نکنم. ساعتی بعد که از خانه زدم بیرون، و زیر بارش برف قدم زدم تصمیم‌م را گرفتم. «به میمنت و مبارکی برفِ ام‌روز، اولین پست جدی‌ام را در وب‌لاگ‌م خواهم گذاشت!»
و این اولین پست جدیِ من است، در mohammadmim که خانه‌ی جدیدی‌ست برای منی که هزارباره خانه عوض کرده‌ام در این سرا. این‌که چرا این سرا را رها کردم و چرا دوباره بازگشتم، خیلی صغرا کبرایی و منطقی و مستدل نمی‌شود جواب داد. رفتم چون باید می‌رفتم. و برگشتم چون باید برمی‌گشتم! نیاز داشتم بروم، دور باشم، چون به وب‌لاگ داشتن را امر بی‌هوده‌ای تلقی می‌کردم. و حالا برگشته‌ام. چون به وب‌لاگ نیاز پیدا کرده‌ام. نیازم هم از جنس کلمه و دلیل و صغرا و کبرا نیست. یک حس درونی است که با وب‌لاگ داشتن ارضا می‌شود. همین. فکر می‌کنم برای اولین پستِ جدی یک وب‌لاگ کافی باشد.

۹۴/۰۹/۱۷
محمد. میم

نظرات: (۱)

۱۷ آذر ۹۴ ، ۲۱:۳۱ واقعیت سوسک زده
صلوات :)
محمدمهدی:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم :) 

نظر:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">